مهندس مرادی جوان تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود.
اعتماد بنفساش آنقدر بالا بود که حتی متر لیزری هم ازش حساب می برد. یک روز تصمیم گرفت خانه کوچک خودش را بازسازی کند. چون معتقد بود، «آدم باید از خودش شروع کنه تا بتونه دنیا را تغییر بده»
روز اول، با کلاه ایمنی نو، جلیقه فسفری و با قدمهایی محکم وارد خانه شد وگفت؛”خب! امروز سقف رو درست میکنم”اما هنوز جمله اش تموم نشده بود که از سقف خونه کمی خاک روی سرش ریخت، انگار سقف گفته باشه «باشه از خودم شروع کن»
مهندس مرادی دست بکار شد ولی هر کاری میکرد یکجای کار غافلگیرش میکرد مثلا وقتی دیوار را تخریب مبکرد تا پلان بهینهتری را داشته باشه ناگهان لوله آب با فشار بالا خودش رو معرفی کرد. او با دیدن فواره آب که تا سقف میرسید فریاد زد «به به!پس شما هم از سبک آب نما های مدرن استقبال میکنید؟»
یا روزی که می خواست کابینت ها رو اندازه بگیره گربه همسایه پرید روی متر و فرار کرد، ونتیجه این شد که اندازه گیری ها دقیقا 25 سانتِ قد گربه کم و زیاد داشت.
اما با همهی این ماجراها مهندس مرادی دست از کار نکشید. بعد از چند هفته تلاش خانه مثل روز اول ,البته از روز اولش هم بهترشد.
نورگیر بزرگ، پکیج، نورپردازی داخل سالن، آشپزخانه براق سفید، سرویس بهداشتی شیک!
وقتی کار تمام شد روی مبل نشست چای با بیسکویت خورد و گفت:باز سازی یعنی همین!
… کمی خاک ..کمی زحمت…کمی اعصاب خردی ولی در نهایت یک خانه جدید و یک مهندس مرادی پختهتر!
او از همان روز فهمید که بازسازی فقط کار ساختمانی نیست ورزش صبر و استقامت هم هست.